بلاگ من

می توانید آخرین مطالب و اخبار مربوط به کارها و پروژه های من را از اینجا دنبال کنید


در حال بارگزاری

دلنوشته

بشنو از نی

چون نسیم صبا صبحدم نوازش میکند شاخ گل
چو میرقصد شقایق در آغوش باد
میسراید هزار دستان به صد نغمه داستان عشق
یاد باد حدیث عاشقان , یاد باد
در این روزگار تلخ شهر آشوب , که هر دمش به سنگ فتنه دلی میشکند , کو گریزی جز به دامان هنر , تا مگر دمی به مستی این می ناب , زتلخی اندوه روزگار بیاساییم
غم زمانه که هیچش کران نمیبینم / دواش جز می چون ارغوان نمیبینم (حافظ )

غرض از ارائه این مجموعه و گفتار , نه خود نمایی است و نه خود ستایی که میخواستم آنچه را در زلال فیروزه ای آسمان , گزمی آفتاب , لطافت باران , بخشندگی بی دریغ زمین و معصومیت جوانه ای نو پا دیده ام با شما در میان بگذارم , بی هیچ مدعا .
طبیعت آنچنان موزون است که گویی ذره ذره اش یکصدا , سرود واحدی میسراید . نغمه زندگی را ! کز شور این نوای دلکش هزاران هزار آهنگ ساز و شاعر و نقاش , سرخوش و مست هنر آفریده اند . گویی هر یک گوشه ازین نغمه را در آثار خود ثبت کرده اند , در یکی تغزلی عاشقانه مستتر است و در دیگری حماسه ای شکوهمند می درخشد .

یک غصه بیش نیست غم عشق وین عجب / کز هر زیان که میشنوم نا مکرر است

اینگونه است که چون میشنوم نوایی دلکش ز سرانگشتان نغمه پردازی شیدا یا شعری خوش از زبانی شیوا و روان , بیتاب و بیقرار قلم در دست میگیرم , که بیش از این بی بار و بر نتوان نشست . کلمات و رنگ را در هم می آمیزم تا باز آفرینم گوشه ای زان شور و نوا را . گاه با مصراع یا بیتی تمام و گاه با حرف یا کلمه ای از آن که در ذهنم خودنمایی میکند . و در جلوی چشمانم به رقص در می آیند و بر روی بوم نقاشی ام جا خوش میکنند , و نقطه هایی که هیچوقت در سر جایشان نمی مانند و در گریزند تا به سپیدی ها برسند و یا مانند قطره های باران فرو ریزند .
شعرهای ناب و زیبای عارفانه و عاشقانه فارسی چنان تصویری در ذهن هر خواننده با ذوقی ایجاد میکند که اگر نقاش هم نباشی میتوانی در رویا و خیالت تصویرش کنی .
و در این جنجال رنگ و فرم بیننده باید از این تصویر حس خوبی بگیرد حتی اگر زبان پارسی را نیاموخته باشد , خواه یک اثر کلاسیک باشد یا مدرن . لذتبخش تر آن است که بیننده دریافت خودش را داشته باشد و با ذهن خود به تکاپوی مفاهیم بپردازد , خصوصا در کارهایی که مبتنی بر حس لحظه میباشند و اثری که از حس همان لحظه نشاءط میگیرد به عکسی میماند که دیدنش یاد و خاطره ای را در دل بر می انگیزد .
در این روزگار که بی مهری به هنر و هنرمند گویی رسم و آیئن آن گشته , خلق زیبایی تنها انگیزه و دلگرمی برای استواری و تداوم این راه پر نشیب و فراز است , و با تمام دشواری های مسیر هستند انسان هایی که با نشان دادن راه درست و یاری دادن و همدلی دلسوزانه برای مشتاقانی چو من , راه را هموارتر و سهل تر میکنند .
و من همیشه مدیون این انسانهای بزرگ بوده و هستم که اگر یاری آنها نبود راه به جایی نمیبردم و این شور و اشتیاق درمن خاموش می گشت .

به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل / که گر مراد نبایم بقدر وسع بکوشم

باران

باران را دوست دارم چون صدای بغض اوست
دریا را دوست دارم چون غوغا و آرامش اوست
جنگل رنگارنگ پاییز را دوست دارم چون پر از رازهای نگفته اوست
و آسمان ابری را دوست دارم چون مثل دل من است
اینهمه برای من زیاد است چون انسانم
شاید برای یک پرنده زیاد نباشد چون او در این همه زیبایی
زیبا زندگی می کند ، شاید برای یک ماهی کافی باشد چون هر لحظۀ
زندگی را ، طلب می کند .
ولی من خیلی وقتها از اینهمه زیبائی غافل ماندم و فراموشش کردم
چون باورشان نداشتم
ولی آنها مرا فراموش نکردند
هر وقت به سویشان رفتم به رویم لبخند زدند
با من خندیدند ، گریه کردند و حرف زدند
من درد و دلهائی کردم که تا بحال با هیچکس نگفتم
چون فقط آنها درد مرا می فهمند و می دانند
ایکاش من هم از راز قطره ها با خبر بودم
ایکاش میدانستم چه چیز دریا را خشمگین و چه چیز باعث این همه آرامشش می شود .
همیشه حسرت اینهمه آرامش را داشتم و دارم
ایکاش از راز جنگل با خبر می شدم تا شاید اینهمه دلم ابری نمی شد
ولی افسوس که انسانم . . . !
حتی اگر یک کلاغ سیاه پر بودم و زیبائیها اسیرم نمی کرد
رها و آزاد به هر کجا که می خواستم پر می زدم
ولی افسوس که انسانم . . . !
من کجا و درک اینهمه زیبائی کجا !
پُر از دردم ! اینهمه درد برای انسان زیاد است ، همان دردی که آسمان
و زمین از زیر بارش شانه خالی کردند .
پس چه باید کرد ؟
باید بدنبال مرحمی گشت تا اینهمه زخم را التیام بخشد
زخمهایی که تا بُن جانمان ریشه کرده .
به دنبال چیزی که معجزه کند ، وگر نه بدون معجزه اینهمه زخم برای این
موجود عاجز زیاد است .
آن چه می تواند باشد جز عشق !
اکسیری که مرده را زنده می کند و گریه را خنده . . .
آری عشق درمانِ تمام دردهای بشر است
آن می تواند مرهمی باشد بر زخمهای عمیقمان
ولی عشق . . .
درمان تمام دردها و درد بی درمان !
مبتلای عشق را چه باید کرد ؟
مگر چیزی بالاتر برای درمان عشق هست ؟
چه زیباست عشق و چه زیباست غم عشق !
غمی که جان را به آتش می کشد
هزار جهد بکردم که سّر عشق بپوشم نبود بر سَر آتش میسرم که نجوشم
و از گرمای این آتش است که وجود آدمی گرما مییابد و گرما میدهد .
عاشق همیشه گرم از عشق اوست . گرمایی که هیچوقت به سردی نمی رود
این عشق لایق هر بی سر و پایی نیست
برد باری و ایثار می طلبد
حتی گفتنش هم آدمی را به لرزه می اندازد
عشق حریف می طلبد چون شیر نری که آماده نبرد است و
مطمئن از پیروز شدنش
با تمام سختیهای راه . . .
سالها منتظر بودم
منتظر آمدنش
نمی دانم کی و از کجا آمد
ولی گرمایش را حس می کنم ، وجودم را سرشار کرده
به جبران روز های فراقش مستی می کنم
مست از عشق او ، که فقط لایق اوست
امّا می ترسم نکند در خواب و رویا باشم ؟
در ازای چه خوبی لایق این عشقم
حتی دوست داشتن او لیاقت می خواهد
من که جز سیاهی روزگارم چیزی ندارم
وای که از رحمت او غافل ماندم
باران !
ترانه عاشقانۀ خداوند !
ایکاش باران بودم بی رنگ و پاک
قطره های تُهی از رنگ و ریا
شادی آور برای تمام موجودات بدون هیچ تفاوتی
ایکاش بغض من هم چون آسمان می شکست تا کمی سبک می شدم
سبک از تمام سنگینیها
باران ! گفتگوی خداوند با بنده های عاشق
گفتگوی عاشق و معشوق و یا معشوق و عاشق کسی چه میداند
کسی چه میداند راز های نهفته در دل آدمیان
باران ! آرامش دهندۀ دلهای نا آرام
باران !نوازشگر تک درختهای تنها
آیا تا به حال بوسۀ باران را بر برگ درختان دیده ای ؟
آیا تا به حال دیده ای که چگونه خودش را در آغوش دریا رها می کند ؟
کو ؟ کو آن آغوش اَمنی که بتوان به آرامش رسید ؟
چه موسیقی دلنوازی ! مثل اینکه تمام قطرات را کسی رهبری می کند
چه هارمونی بی نظیری !
چه نغمه عارفانه ای . . .

سکوت

و سکوت !
فریاد تمام ناگفته ها و نا شنیده ها
برای گوشهایی که می فهمند
برای نگاههایی که حرف می زنند
و برای به آرامش رسیدن
ولی . . . !
آیا میتوان در مقابل اینهمه بی محبتی سکوت کرد ؟
آری . . .
عاشق باید بود و عاشق ” سکوت سرشار از ناگفته هاست ”
چه اهمیتی دارد اگر حرفهایمان را کسی نشنود
حتی فریادمان را . . .
آری وقت ، وقت سکوت است
دیگر حرفی نباید زد چون دیگر گوشی برای شنیدن نیست
گوششان از صدا ها پُر است
دیگر کسی به آواز پرندگان هم گوش نمی سپُرد
چون وجودشان سرد است
باید سکوت کرد ، همه کر شده اند ، کر از اینهمه هیاهو
دیگر کسی صدای ناقوس کلیسا را از صدای چنگ آن مرد چنگی تشخیص نمی دهد
دیگر صدای نی آن مرد چوپان به گوش نمی رسد
آنهم ساکت شده
چون گوسفندانش طعمه گرگها شدند
و حالا دیگر گرگها جای گوسفندها را گرفته اند
و تعدادشان زیاد و زیادتر می شود
در مقابل این گرگها فقط باید سکوت کرد
ولی من در این سکوت نیمه شب
صدای باد را می شنوم که از لا به لای درختان می لغزد و می آید
صدای ریزش باران را می شنوم . . .
چه زیباست وقتی روی بام خانۀ مان می ریزد و سکوت شب را می شکند
چقدر شب زیباست و سکوت ماه که در آرامش ، ستارگان را
دور خود جمع کرده و شب را به صبح می رسانند
ایکاش من هم یکی از آن ستارگان بودم !
کوچک ولی دست نیافتنی
دور ولی پُر نور
ساکت و خاموش ولی پُر از رازهای نگفته
ایکاش یکی هم ماه من می شد تا کنارش به آرومی به نظاره بنشینم
و در سکوت شب تا صبح فقط بهم خیره بمانیم
و یا ایکاش من ماه کسی می شدم
که تا همیشه به من خیره می ماند
و حرفهای دلم را از چشمانم می خواند
ولی ! ای وای که انسانم . . .
وای ! حتی یاد آوری آن هم سخت است
چگونه می توان ساکت ماند ؟
آری فقط باید عاشق بود . . . !

فهیمه محمدی

درباره فهیمه محمدی

هنرمند طراح آثار هنری خط و خط نقاشی ، متولد سال 1348 . فعال در زمینه عکاسی و تئاتر

  •  

۱ دیدگاه

  •    پاسخ

    بسیار زیبا بود و چه زیباتر میشود اگر هر یک از ما یک هنرمند باشیم.هریک از انسان ها یک ذوق هنری خفته در وجودشان هست که از آن بی خبرند….بیایید قدر هنر و هنرمند را بدانیم.
    سپاس بانوی ایرانی از این همه ذوق و استعداد…
    بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید ،،در این عشق چو مردید همه روح پذیرید

دیدگاه بگذارید